دوتا چمدون بزرگ داریم که به درد سفرهای بیشتر از چهار روز میخوره. ما هم که سفرهای کوتاه زیاد داریم واقعا درد سر داشتیم با کوله پشتی ایی که همراه مون میبردیم نه اندازه ش مناسب سفر بود نه شرایط حمل و نقل خوبی داشت! مثلا با کت و شلوار نمیشه کوله انداخت در نهایت تصمیم گرفتیم بریم یه ساک دستی بخریم. بعد از گشتن چند باره منوچهری بالاخره رسیدیم به یک ساک دستی بادمجونی خوشگل که به محض خریدن با مثبت ترین انرژی نگاهش کردم و آرزوم کردم باهاش یک عالمه سفر بریم
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 8:14
به یکسال سال بعد فکر میکنم که یک شب با سوز پاییزی دارم از میدان فردوسی رد میشم و یکدفعه پرت میشم به شنبه ها و دوشنبه های سال نودو و پنج که از فشار آدم هایی که ساعت هشت شب سعی میکنن خودشون رو به زور وارد اتوبوس BRT کنن به تنگ اومدم. یاد خستگی شبهای شنبه و دوشنبه میفتم که سرم به بالشت نرسیده بیهوش میشم. فقط نمیدونم یکسال بعد از اینکه این سختی رو به خودم دادم خوشحالم یا پشیمان...
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 8:14
امسال به صورت خیلی جدی بساط کُرسی داریم چون پارسال خیلی زووود جمعش کردم .لحاف رو انداختم روی میز و یه تشک هم انداختم اونجایی که میخواهیم بشینم و لحاف رو انداختم روش تا گرم بمونه. بعد شب ها که میرم زیر لحاف کرسی روی تشک بخوابم اون هیتر هم روشن میکنم باد گرم میپیچه کیییف میکنم.
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 8:14
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 8:14
دوشنبه(1396/9/20) بهترین خبر رو سر کلاس به صورت sms به من داد اونم اینکه بعد از کلاس میاد دنبالم. در همون فاصله داشتم فکر میکردم کجا بررریم بعدش؟ یکدفعه یاد کافه باغ نگارستان افتادم که وقتی رفتیم میز خالی نداشت ولی بعداً که کافه ش بسته شد دوستم گفت منتقل شده خیابون ویلا. همون لحظه سرچ کردم دیدم کافه شون یه کوچه بالاتر از اونجایی هست که خودم هستم تا کلاس تموم شد بدو بدو رفتیم کافه رو پیدا کنیم و با موفقیت پیداش کردیم. یه خونه حیاط دار نقلی که تبدیل شده بود به کافه. حیاط ش و صندلی هاش برای تابستون خوبه ولی توی اون سرما نشستیم داخل کافه سر میز پیچک که یه آینه رو به روش بود و یه عالمه گل زرد سر میزش. نور ملایم کافه واقعا آدم رو عاشق خودش میکرد. سفارش آش داغی که ازش دوود بلند میشد با لقمه های میرزا قاسمی و دوغ خوشمزه شون شب مون رو ساخت
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 8:14
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 8:14
برچسب: نویسنده: ابوالفضل قاسمی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 8:14